جلوه‌های کوچک تنهایی

“در این روزگار عکس قربانی قدرت فوق‌العاده خود شده است”. این را رولان بارت می‌گوید و معتقد است جامعه به دلیل تلقی صرفا تکنیکی‌اش از عکاسی آن را سرکوب کرده است، درحالی‌که اگر آن را هنر می‌دانست آزادش می‌گذاشت.

نگاه سنتی ما به‌عکس همواره نگاه به ابژه ای بوده که اکنون در عکس به شکلی دقیق و مکانیکی در کسری از ثانیه منجمد و رونوشت شده است. و آگاهانه چشم بر این واقعیت می‌بندیم که این تکثیر مکانیکی حاصل نگاه گزینش گر عکاسی بوده که در پس شباهت صریح اثرش با ابژه عکاسی شده‌اش تلویحا در پی نمایش یک دغدغه یا ایدئولوژی است. “پل استرند” می‌گوید: موضوع بهانه عکاسی نیست دلیل عکاسی است.

من با بارت هم‌داستان هستم که “عکس‌ها همیشه و تلویحا به چیز متفاوتی از آن چه صریحا نشانش می‌دهند دلالت دارند. “

هرچند عکس گواه صریح آنجا بودن موضوع است، اما نباید فراموش کرد که عکس حتی با این فرض هم تنها دلالت بر یک لحظه از وجود ابژه عکاسی شده است، که مسلما در لحظه اکنون مشاهده، دیگر آن زمان سپری شده است و بقول بارت “مواجهه‌ای است با مرگ”.

جمشید فرجوندفردا، نقاش این لحظه‌های مرگ است. او که دانش‌آموخته‌ی نقاشی است سال‌هاست که در کسوت یک عکاس دست به خلق تابلوهایی از زندگی آدم‌های متوسط به پایین جامعه و بالأخص زادگاهش کردستان می‌زند. کسب عنوان‌های رنگارنگ داخلی و خارجی عکس، اکنون از او برخلاف چهره مهربان و آرامش هنرمندی ناآرام و جستجوگر در ابعاد جهانی ساخته است.

هر چند در کارنامه فرجوند به سبب تجربه‌های گوناگونش در عکاسی به سبک های متفاوتی از عکس و عکاسی می‌توان اشاره کرد، اما آنچه انگیزه این نوشتار کوتاه شد برجسته کردن سبک منحصربه‌فرد او در عکاسی و زبان شخصی ای است که او خود بنیاد نهاده است. که من دوست دارم آن را ” نقاشی با دوربین ” بنامم.

فرجوند در این نمونه از کارهایش همچون یک نقاش، ابژه ها را در زمینه‌ی یک پس زمینه‌ی از قبل آماده می‌چیند و از چینش هوشمندانه و تعمدی آنها، به خلق یک ترکیب جدید می‌رسد که در آن هرگز ” خود ” با ” تصویر ” منطبق نمی‌شود. چرا که قهرمانان عکس او تنها نمایشگر نقشی هستند که (کارگردان – نقاش – عکاس) در این ترکیب ذهنی برای او مکان‌یابی کرده است. و اینجاست که ابژه ها در حد یک شیء بخشی از یک کمپوزیسیون هستند. ابژه عکس او ظهور ” خود ” را به مثابه ” دیگری” درک خواهد کرد و این گسست زیرکانه‌ای که فرجوند خلق می‌کند، نوعی گسست ” آگاهی ” از ” هویت” است. عکاس تنها به این گسست بسنده نمی‌کند و در تلاش خلق هویتی جدید، برای ابژه اش است که خود به او اعطا می‌کند. قهرمان عکس های فرجوند اکنون موجودیتشان را به شکلی اغراق‌شده از عکاس می‌گیرند. کاراکترهای عکس فرجوند به گونه‌ای مبهم، ولی با قصدمندی خاص، در حکم اشخاصی هستند که میان خود و دیگری / سوژه و ابژه / نشانه و تصویر جابجا می‌شوند بی‌آنکه به طور یقین هیچ‌کدام از آنها باشند.

عکس های جمشید فرجوند تابلویی بزک‌کرده از آدم‌هایی بی‌حرکت هستند، که در “قاب در قاب ” عکس در همان لحظه تولد مرده‌اند. او عامدانه اسطوره مرگ را در قاب زندگی به ما نشان می‌دهد. رفتار و حالتی که در زندگی عادی قادر به دیدن و درک آن نیستیم اکنون بر بوم عکس فرجوند توقیف‌شده و چون پیکره‌هایی نمادین قابل‌فهم و ایستا شده‌اند. شاید از این‌روست که در نگاه اول عکس‌هایش را عجیب و غریب می‌دانیم. او عامدانه شگردهای مرسوم کادربندی را فدای ترکیب کلی قاب در قاب‌هایش می‌کند و دست آخر از این‌همه شگفتی ما را به سبب ” کشف اتفاقی ” مان از عکس‌هایش غافلگیر می‌کند.

معنای این عکس‌ها همان جایی خلق می‌شود که از وجود فاصله‌ها می‌گوید: فاصله میان نقاشی و عکاسی، میان نقاشی و نور، میان گذشته و اکنون، میان اصالت و فقدان آن.

من از عکس‌های فرجوند فردا می‌ترسم نه به خاطر نقاشانه و صریح بودنشان و نه به دلیل قهرمانان اسیر در قابش بلکه به دلیل فکور بودنشان و به خاطر نمایش “تن‌” هایی تنها و محصور در زندگی ای که او نمایش می‌دهد.هرچند زندگی همین جلوه‌های کوچک تنهایی است.

خسرو سینا