بر سر نام پیوندهای خویشاوندی چه خواهد آمد؟

در کودکی، چون فقط اطراف بلافصلم را دیده بودم، و کمی آن‌طرف‌تر، یعنی چند شهر دیگر، و چون همیشه ینگه‌دنیا از نظر آدم‌های پیرامونم «بد» بود و آکنده از خانواده‌هایی ازهم‌گسیخته و بی‌رابطه و شاید بی‌عاطفه، فکر می‌کردم چه قدر ما «خوب»ایم.

    دوسه‌ دهه‌ای این گیرودار میان دو قطِب «دیگریِ» بد و «خودیِ» خوب گذشت؛ روستاها به شهر و شهرها به کلان‌شهر «دگرگون» شدند؛ جاده‌ها ساخته شد؛ شوسه‌ها آسفالت شد؛ راه‌ها گسترده شد؛ بزرگ‌راه‌ها ساخته شد؛ خودروها فراوان شد و تندرورتر و بروتر. اما دیگر وقتی باقی نمانده بود: بدوبدو، بکوب‌بکوب. از مدرسه به خانه؛ از خانه به دانشگاه؛ از کار به کودکستان؛ از کار چندم به کلاس زبان بچه.

    همین طور می‌گذشت تا این که ناگهان به خود آمدیم که چند ماهی است عمو و دایی و عمه و خاله و پدربزرگ و مادربزرگ و این‌ها را ندیده‌ایم. خویشان دورتر را که پیش‌ترها حتماً سالی چند بار و عید حتماً می‌دیدیم که دیگر به کنار. دقیق که شدیم دیگر دیدن مادر و پدر و خواهر و برادر هم سخت شده بود. تازه همه‌ی توی یک شهر بودند.

    قدیم‌ها حرف‌های بدی هم می‌زدند (به زبان فنی، «تابو» یا «دشواژه» و «دُشجمله» می‌بافتند، نه درباره‌ی بیگانه‌ها بلکه درباره‌ی «دختر»ها – لابد در برابر «پسر»ها (اگر فمینیستی این‌جا بود شاید باز صحبت از دو قطب خود و دیگری می‌کرد). می‌گفتند «دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست.» اما چشم وا کردیم، دیدیم دخترها به سن سی و پسرها حتی به چهل می‌رسد، و نه تنها کسی به حالشان نمی‌گرید، بلکه برایشان کف هم می‌زنند. آن‌ها هم که ازدواج می‌کنند تا چند وقتی از بچه خبری نیست، اما کسی نمی‌گوید «اجاقشان کور است.» یک بچه یا خیلی «بی‌کلاس» باشی، دو بچه، حتی در روستا. آخر نه قرار نیست کسی عصای دست کسی باشد، نه در مزرعه کار کند، و هر چه پول‌دار هم باشی، از پس هزینه و وقتش بر نمی‌آیی: بچه همین طوری در خیابان بزرگ نمی‌شود؛ کلی کلاس و دنگ‌دفنگ دارد.

    خلاصه آن که در پیِ، به بیان فنی، «دُشگردیِ»، یا، به بیان خودمانی، «بی‌کلاس‌شدنِ» چندبچگی، دیگر «یکی‌یک‌دونه خُل و دیوونه نبود». خواهر و برادری هم در کار نبود. پس، ‌فردا عمو و دایی و عمه و خاله‌ای هم نبود.

    تکلیف معلوم است: دیگر نیازی به خیلی از واژه‌ها نیست. آن‌ها یا «هم‌معنا» می‌شوند و یکی‌شان از کاربرد می‌افتد، یا یکی‌شان در گونه‌ی زبانی خاصی به کار می‌رود، یا معنا و کاربرد دیگری پیدا می‌کند. «خاله» به مربی مهد و دوست مامان گفته می‌شود؛ در مواردی هم فرقی میان خاله و عمه‌ی قدیمی‌ها، زن عمو و زن دایی و موارد نظیر آن‌ها و حتی خویشان دورتر نیست؛ مثل aunt (عمه و خاله و زن‌عمه و زن‌دایی) و uncle (عمو و دایی، شوهرهمه و شوهرخاله) در انگلیسی. خاله و عمه اساساً باید نزدیک باشند اما نه لزوماً از راه نسب و سبب. دایی و عمو هم که می‌توانند به عنوان «صورت خطاب» به کار روند – همان اتفاقی که برای «حاجی» و «مشدی» و این‌ها افتاده است.

    خلاصه این که کلی واژه‌ی خویشاوندنما مانند آبجی، آیزنه، باجناق، هم‌ریش، هم‌دوماد از مُد و رواج افتاد، به طوری که نسل امروز فراموشش شد که اصلاً چنین واژه‌هایی وجود داشته است؛ انگار نسل قبلی در غار خوابیده بود و حالا پس از چند صد سال بیدار شده و حرف‌هایی می‌زند که معلوم نیست از کدام زبان آورده است.

    به بیان دیگر، اهمیت عوامل اجتماعی مانند سن، نسل، خون (نسب)، سبب، فاصله (دوری و نزدیکی خویشاوندی) کم‌رنگ شد. به همین منوال، واژه‌های مربوط هم کم‌رنگ و بی‌رنگ شد. چون برادر و دایی و عموی بزرگ‌تری نیست، پس «خان‌داداش»، «خان‌دایی» و «خان‌عمو» هم نیست. چون خویشاوند درجه‌ی یک کم‌تر شده است، پس واژه‌های مربوط به نسب و سبب هم کم‌رنگ شده است؛ کم‌کم تفاوت «پسرعمو»، «پسرعمه»، «پسرخاله»، «پسردایی» و نیز «دخترعمو»، «دخترعمه»، «دخترخاله» و «دختردایی» هم از بین می‌رود و فقط یک واژه برایشان می‌ماند، مثل cousin در انگلیسی برای همه‌ی آن‌ها از هر جنسی. وقتی خویشاوند نزدیک این گونه باشد، خویشاوند دور خود‌به‌خود محو خواهد شد.

    شاید هنوز عامل جنسیت رنگ‌وبوی داشته باشد. اما کسی چه می‌داند، ممکن طی دوسه‌ دهه‌ی آینده تفاوت جنسیتی میان واژه‌های خویشاوندنما هم از میان برود. آن وقت برای خواهر و برادر هم می‌توانیم فقط یک واژه به کار ببریم (خوب ظاهرشان هم که با هم فرقی نمی‌کند: هر دو شلوار می‌پوشند، هر دو تی‌شرت می‌پوشند؛ فقط شاید فردا دخترها سرپوش نپوشند و پسرها مجبور باشند به تاوان کار پدرانشان سرپوش بگذارند یا ببندند یا سر کنند یا روی سر بیندازند یا روی سرشان بکشند.

    ژرف‌تر که نگاه کردیم، دیدیم عنوان‌های دیگر هم همین اتفاق برایشان دارد می‌افتد. چون مادرها و پدرها ممکن است چند بار عوض شوند، کم‌کم ممکن است «مادرخوانده» و «مادر ناتنی» و «پدرخوانده» و «پدرناتنی» و کلاً همه‌ی «ناتنی‌ها» از رواج بیفتند و دیگر فرقی میان هر چه «تنی» است با «ناتنی» نباشد. در این گیرودار معنی و کاربرد خیلی واژه‌های دیگر هم ممکن است تغییر کند: خانواده فقط با ازدواج نباشد، خانواده همیشه دو مامان‌بابایی نباشد (ما هنوز تک‌واژه‌ای را که فقط به یک نفرشان بدون دربرگیری دیگری و بدون تفکیک جنسیتی اطلاق کند، نداریم)، روسپی دیگر روسپی نباشد، «بابا همیشه نان ندهد»، «مامان همیشه غذا نپزد»، و … شاید «مامان همیشه باردار نشود».

فرهاد ساسانی